أبو العباس فضل بن محمد اللوكري

56

شرح قصيده اسرار الحكمة ( فارسى )

لون است و كواكب را نيز همچنين لون است ، و اين هر دو نوع از اجسام يعنى زمين و كواكب كثيف‌اند و مشف نيستند . و بىلون . . . « 1 » ، باقى اجسام ديگر چه افلاك و چه اسطقصات ، مگر زمين همه مشف و بىلون‌اند و هر چه ديده شود به سبب لون خود ديده شود به واسطهء نور جسمى مشف كه در ميان بود چون هوا . و ببايد دانستن كه عناصر اينان كه لون ندارند ، محض و خالص نيست مجرى ايشان از الوان ، ازيرا كه ما آب را همىبينم كه چون بسيار گردد و متراكم شود به سبب آنكه قعرش دور گردد در وى به اندازهء رنگش به سبزى باز زند ، چون آب بطائح و آجام « 2 » ، و باز چون آن سبزى مستحكم شود به كبودى باز زند ، چنان كه آب دريا بود جايهايى كه به ساحل نزديك بود ، و باز چون آن كبودى مستحكم گردد به سبب عمق و قعر عظيم آن گاه به سياهى باز زند ، چنان كه آب ميانگاه دريا باشد . پس همچنين كه آب را نصيب باشد از رنگ و اگر چه او رنگ ندارد و اين سبب را تراكم اجزاى وى همىافتد ، همچنين ديگر عناصر را و اثير را نيز هم يعنى فلك را حال همين است . پس به سبب تراكم اجزاى اثير يعنى آن فلك اين لون لاژوردى ديده همىشود ، و اگر چه آنجا خود لون نيست ، و نيز گفته‌اند كه سبب اين لون لاژوردى آن است كه هر چه مشف بود لون ندارد و مظلم بود و او را تاريك ديده‌اند . پس اين لون لاژوردى از دو چيز ديده همىشود ، يكى ظلمت شفافى فلك ، و ديگر لون ابيض ديده همىشود از هيئاتى و بر غباراتى كه بر خيزد از زمين و آنجا همىرسد كه شفافى فلك است . پس هيئات و غبارات بياضى باشد از جهت مائيت و هوائيت كه در وى بود . پس اين لون لاژوردى مركّب است از شفافى فلك و ظلمت وى و از بياض اين هيئات كه ياد كرديم و از جملهء هر دو اين لون لاژوردى ديده همىشود . ز محو ماه جوابى دهم اگر دانى * گر اعتراض به وى باشد و قوى به لسان چنين گويد منصور بن طلحه الطاهرى در كتاب الابانه عن الفلك كه گردو جسمى است كه بعضى از بسيط وى مانند جسم قائم است ، و بعضى ديگر مانند جسم نايم و چون بسيط جسم مختلف الوضع باشد اشراق ضوء از وى مختلف گردد . بعضى سخت مضىء باشد و

--> ( 1 ) . بعد از لون جاى يك كلمه سفيد است . ( 2 ) . بطايح يعنى جويهاى جارى در سنگلاخ . اجمام يعنى درختهاى به هم پيچيده ، و جنگل .